











به طور ِ اتفاقی رفته بودم امامزاده سید نصر الدین... دفعه اولم بود و مثل اينايي كه تازه وارد يك خونه ي جديد مي شن در و ديوارها رو (بر، ور )انداز مي كنن و پيش خودشون يه نتيجه گيري ميكنن در حال ديدن كاشي كاري هاي بيروني يه امامزاده بودم..
همينجوري كه داخل ميشدم يه حياط به نسبت كوچكي بود با يك حوض در وسط حياط كه دور تادورش گلدان هايي بود كه آمدن بهار رو نشون مي داد..
به نظرم حياط كوچك و با صفايي بود.. وقتي مي خواستم برم داخل به رسم اين جور اماكن بايد از حجاب اسلامي!! استفاده مي كردم.. با خودم درگير انتخاب چادر بودم كه در سمتِ چپم يك دستگاهي ديدم به شكل عكس زير..!! سقا خانه ي خيلي جالبي بود... با اين طرز كار كه: سكه ي مورد نظرت رو مينداختي داخل دستگاه و جاي شمع، چراغ هاي مربوط به مقدار پولت رو برات روشن مي كرد...و البته يك مقدار كمي هم از آيات قرآن تلاوت ميكرد..!
به قول دوستم .. جل الخالق .. علم تا كجاها كه پيشرفت نمي كنه...!



...چه مي كنيد با عيد؟خونه رو تكوندين يا نه؟البته چه مي كنيد با راه كارهاي از زير كار در رفتن.!!؟ولي هر كاري كنيد اتاقتون پاي خودتونه..ديگه از زير اين يكي نمي تونيد در بريد..
... دقت كردين نزديك عيد مامانا وسواس ميگيرن و چشم هاشون مثل يك عقاب تيزبين كار ميكنه..!!مبادا وقتي به استقبال سال نو ميرويد يك اثر انگشت كوچولو روي پنجره ي اتاقتان مانده باشد ، كه اگرباشه تا آخر سال پنجره هاي اتاقتان و و حتي پنجره ي دلتان كثيف و تاريك مي ماند..!! ديگر نمي توانيد پوست تخمه و خرده هاي كاغذ را پشت پايه مبل اتاقتان بريزيد و به روي خودتان نياوريد، مطمئن باشيد همه جا سرك كشي مي شود و خدا نياورد روزي كه پوست تخمه ها پشت پايه مبل اتاق كشف شوند..!! از اونجايي كه خوب دركتان ميكنم چند تا روش براي در رفتن از زير كارهاي خانه پيشنهاد مي كنم، ولي اگر مجبور شديد حداقل در تكاندن اتاق ِخودتان شركت كنيد ، سري هم به كتابهاي قديمي و جيبها و كيفها و شلوار هايي كه مدتهاست از آنها استفاده نميكنيد بزنيد ، گاهي وقتها جاهايي پول پيدا ميكنيد كه خودتونم باورتون نميشه..!!! ...
البته روشهايش باشه واسه بعد از عيد..!!فعلاً خوب كار كنيد..
مسابقه...
اينم يك سري ديگه از عكس هاي مربوط به مسابقه..! ببخشيد كه موضوعش تكراريه ولي چون بعضي از دوستان گفته بودند ادامه اش رو گذاشتم..اميدوارم خوشتون بياد !! و اين رو هم بگم كه از عكس هاي اين سري هم مي تونيد براي مسابقه انتخاب كنيد..!

اين ۱،

اين ۲،

اين ۳،

اين ۴،

اينم ۵،

اين ۶،

اين ۷،

اين ۸،
گرفتن اين عكس و عكس ِ پاييني خيلي اتفاق جالبي بود..چون اگر دقت كنيد ميبينيد كه از قسمت مردانه گرفته شده..!!

اينم ۹،

اين۱۰،

اين ۱۱،

اين ۱۲،

اينم۱۳،

و اين هم ۱۴..
كل عكسها كه خيلي ِ زياده ولي خب اينهارو از بين بقيه اش جدا كردم يه جورايي گلچين شده اند بعضياش هم شبيه به همه ميدونم..!!
منتظر نظراتتون براي انتخاب عكس ها هستم..!
راستـــــــي...!از بين كل عكس هاي اين پست و پستِ قبلي علاوه بر۵ عكس انتخابي ۱عكس برگزيده انتخاب كنيد..(يك تك عكس)..
ممنونم..
سلام..
اول اجازه بديد اينو بگم.! كه اين دفعه ي چهارم هستش كه دارم اين پست رو مي نويسم..يعني يكم دقيق تَرش مي شه اين: كه ديشب سه دفعه نوشتم و هر بار كه دكمه ي ثبت رو مي زدم در كمال ناباوري ميديدم كه هيچ اتفاقي نيافتاده و روز از نو روزي از نو..!دفعه اولش شُك ِ شديدي بود چون اصلاً انتظارش رو نداشتم..فكر كن بخواي به همه عكس ها آدرس لينك بدي و آدرس هاشون رو بذاري سر جاش و ... ولي با هزار زور و كلك به خودم اميدواري دادم كه ول كن يه بار ديگه از اول.. اين اتفاق ها ممكنِ پيش بياد ديگه.. خلاصه براي بار دوم كه عكس هارو گذاشتم و كلي شاد و خوشحال در حالي كه نيشم همينقدر
باز بود..!! دكمه ي ثبت رو زدم ...... يعني واقعاً چشمتون روز بد نبينه.. جداً كه يكي از بد ترين صحنه هاي زندگيم بود.. حالا بيا و به اين صفحه اي كه جلوي روت باز شده ثابت كن كه آقا به پير به پيغمبر من دو بار اينجا كلي مطلبو كلي عكس گذاشتم..!! برو ورشون دار بيار اين حركات يعني چي..!؟اين يعني سه ساعت و پانزده دقيقه ي ناقابل سر كار بودم..خيلي لِفتِش ندم..از روي لج بازي هم كه شده بود براي بار سوم شروع كردم از اول ... با اين شعار كه تا سه نشه بازي نشه..!هي مي گفتم اين دفعه ديگه امكان نداره بره و نياد مگه مي تونه؟؟مگه دستِ خودشه؟؟ بيخود كرده..! خلاصه دكمه ي ثبت رو زدم و ديدم كه هم امكان داشت و هم تونست ..!! از بابت اين كه تونستم خودم رو كنترل كنم خدا رو شكر مي كنم... يعني اگه عروس هم بود ديگه دفعه ي سوم افتخار بله گفتن رو به داماد ميداد..! ولي اين بلاگفا مارو گير آورده بود مگه ول مي كرد..
اين از جريان ديشب حالا اين سريِ چهارمِ كه اينجام خدا كنه كه امشب حالش خوب باشه ..![]()
يا لااقل يكي ديگه رو گير آورده باشه كه بخواد بهش گير بده ...
راستش براي شركت در يك مسابقه ي عكاسي بايد تعدادي عكس با موضوع..پيامبر(ع)..را بفرستم به دبير خانه..!! اصلاً خودم رو در اين حد و اندازه نمي دونم كه بخوام در مسابقات عكاسي شركت كنم ولي بنابر توصيه ي يكي از استادانم كه مي گفت از همه ي فرصت هايت بايد استفاده كني،نه براي مسابقه فقط براي محك زدنِ خودت.. كمترين نتيجه اش هم اين است كه با نحوه ي داوري، تَطابق دادن موضوعات با عكس ها و... آشنا ميشي..شركت كردن تنها و تنها اول،دوم و يا سوم شدن نيست،كسب تجربه بهترين نتيجه است..
خلاصه كه تصميم كبري گرفته شد..! گفتم شركت ميكنم، ديگه اول نشم دوم كه ميشم..!!
حالا به كمكتون احتياج دارم..يعني به سليقه هاتون، ديدتون، نظراتتون و...
شما بايد زحمت بكشيد و عكس ها يي كه در اين ضمينه گرفتم را ببينيد و از بين اونها ۴ يا نهايتاً ۵ تا رو انتخاب كنيد به سليقه ي خودتون(ببين چقدر آسونه..!)،فقط لطفاً بيشتر از ۵ تا نشه ها..!

اينارو شماره بندي مي كنم كه انتقال دادنش راحت تر باشه..
اين شماره ۱

اين شماره ۲..

شماره ۳..

شماره ۴..
اين عكس از يك گوشه اي مسجد النبي گرفته شده..

شماره ۵ ..

شماره ۶ ..

شماره ۷ ..
اضافه كنم كه:ديدن بارون اونم،اونجا ارزش نعمت رو چند برابر ميكنه،دور خانه اش بچرخي در حالي كه پاهات تو آب حركت ميكنه از بالا هم بارون ميريزه رو سر و صورتت و كاملاً خيس ميشي تو اين حال يكي بهت ميگه كه الان بهترين وقتِ استجابتِ دعااِ..يعني بهترين فرصت براي آرزو كردن..درخواست دادن...ايراني ها اونجا زياد بودن يعني كلاً شيعه ها..اين جوري فكر كن، كه همه،همه ي اونايي كه در حال چرخيدن بودن در يك لحظه با يه صدايي كه مو به تن ِ آدمي سيخ ميكرد دعاي فرج امامِ مون رو خوندن..حتي عرب هايي كه شيعه بودند..خيلي زيبا بود واقعاً زيبا..
ولي منم كه چون هميشه دوربين پيشم ِ ..!با شجاعت تمام كنار مامور مقام ابراهيم ايستادم واز فرصت استفاده كردم كه حاصلش رو داريد ميبينيد..!

شماره ۸ ..

شماره ۹..

و اين هم آخريش.! شماره ي ۱۰..
اين هم ۱۰تا عكس هاي من..! البته بيشتر از اين هاست ولي چون اينجا امكانش نيست از اين بيشتر بزارم به همين تعداد بسنده ميكنم..
حالا انتخاب با خودتونِ از اين ۱۰تا ۴-۵ تاشو به سليقه ي خودتون انتخاب كنيد،فقط موضوع هم يادتون باشه..بدونيد كه نظر ِ تك تك ِتون برام ارزش داره...(اين رو هم اضافه كنم كه چون يك سري از عكس هايي را كه به مسابقه ارسال شده بود رو ديدم، ديدم كه عكس ها اكثر ِ قريب به اتفاق همه از بناهايي كه مربوط به پيامبر و يا ديگر ائمه بود گرفته شده بود،بنابراين عكس ها خيلي بي ربط هم نيست).! اين يك مسابقه ي دسته جمعي يه..بامشاركت ِ شما..! اگه اول شدم كه هيچ ولي اگه دوم شدم جايزه اش رو نصف نصف..
+يه نكته..كه سعي كنيد عكس ها را در اندازه ي اصلي شون هم ببينيد،و اين كه در نهايت كيفيتش ۲برابر ِ اون چيزي ميشه كه شما مي بينيد..
..راستي ..۱۴فـــوريــه.. تون هم مبارك..
..عاشق باشيد،عاشق بمونيد و عاشق بميريد..
بازم ممنونم..

خيلي خوشحال بود.!كاملاً از چهره اش مي شد فهميد كه تو دلش چه عروسي اي بر پاست.!!كلي حال كرده بود كه يك گوساله ي ديگه صحيح و سالم به جمع گاو هاش اضافه شده بود.!ما كه بَخيل نيستيم خدا زيادِش كنه ...

البته اين دست ِ پدر ِ گرامي ست كه در دهان اين نوزاد قرار داره ولي ظاهراً از اون شكمو هاست چون خيلي با وَلع مي مَكيد شست پدر ِگرام رو..!
اين جوري كه ما ديديم ..نوزاد ِ تازه متولد شده رو بـــا آبِ داغ مي شستند و حسابي تميزش كردند..

يه جورايي پدر ِ شو در آوردن و بيچاره رو پشيمون كردن از تولدش..

اينجا اين گوساله منتظر نشسته تا دايه هاش بيان و خشكش كنند..!



حالا اون رو به پيش ِ مادرش منتقل كردند البته از هم يه كوچولو فاصله دارند..اين شيشه شير هم از همان شير ِ مادرش پُر شده..تقريباً حدودِ ۵-۶تا شيشه خورد..!
چون اين گوسالهِ نمــي تونست رو پايش بـــِـايستد و خودش به صورت ِ مستقيم از مادرش شير بخورد دايه هايش اين كار را برايش انجام مي دادند تا زماني كه اون بتونه خودش روي ۴دست و پاش حركت كنه..
تو رفتـار ِ گاو ِ(مادر ِ همين نوزاده)يه چيـزي خيلي برام جالب بود و اون ..مهر ِ مادري.. بود كه كاملاً مشخص و آشكار بود ...و این که این چه حسـي يه.!چقدر مي تونه قوي باشه..! و چقدر مي تونه زيبــا باشه كه خداوند اين رو در وجود ِ حيوانات هم قرار داده تا اونها هم لذّتــش رو احساس كنند..!البته همين گاوه بدون ِ شك كم سختي نكشيده ، ۹ماه به صورت ِ يك بار ِ اضافي اونم ۴۵-۵۰ كيلو رو هميشه دنبال خودش داشته و حتما با چه سختي هم زايمان كرده اونم تنهايي..!!!ولي وقتي بچه اش رو ليس ميزد كه به سبك خودشون تميزش كنه ميشد عشق و علاقه اش رو از چشماش ديد..وقتي مي خواستند نوزاد رو براي شست و شو بـــِـــبرَند چه كارايــي كه نكرد..!
جماعتي از عزاداران رو نشون ميده كه مشغول عزاداري اند حالا به سبك و آيين ِ زمانِ خودشون..
بدون شك همشون به ديار باقي رسيده اند.!!(نميشه گفت شتافتند چون اگه پياده هم طي مي كردند اين مسير رو، قاعدتاً بايد رسيده باشند..!)

به نظرم اصل سينه زني به همين شكل بوده..كه حالا بنا بر پيشرفت علم و گذشت ِ زمان يه جورايي تغيير كرده و آسون تر شده.. ولي مهم عزاداري ِ حالادر هر دوره ي زماني به شكل ِ رسم و رسوم ِخودش ..!
اينم سقا خانه اش..

اينم از سقا خانه..!كه در همان نزديكي هاي عكس قبلي بود..در حومه ي بازار
به تصوير ِ زمينه اش دقت كنيد.!همين سقا خانه را نشون ميده تقريباً در ۷۰ سال ِ قبل..

سقا خانه در ۷۰ سال بعد..!
بفرماييد نون و سيب زميني و نمك..!
اينم يكي از مراسم مرسوم توي بازار..مراسم كه نه.!يه رسم..!شايدم يه نذر.!؟
در هر صورت خيلي جالب ِ ..(مراسم ِ سيب زميني پَزان..!)
من كه اينهمه سيب زميني رو يك جا نديده بودم..
اينم به مختصر و چكيده از عاشوراي امسال..در حومه ي بازار..
تهــــــران ـ بــــــــازار ـ ۱۳۸۵

تهـــــــران ـ ۱۳۸۵
...از كجا معلوم.!؟شايد ۱۳۰ سال ِ ديگه هم كه يك سري از آدما اين عكس هارو مي ببيند به عزاداري هاي ما..چيزايي كه امروزه رسم ِ و اجرا ميشهِ بخندند..و يا..؟ ولي چيزي كه مهم ِنيت اصلي يه عزادار بودنِ حالا به هر شكلي كه محدوده ي زماني مشخص مي كنه..!

شام غريبان امسالم گذشت..به همين سرعت..!